ابراهيم عاملي ( موثق )
405
تفسير عاملي ( فارسي )
دوباره آوردند مقدارى آب زمزم خواست و روى آن ريخت و نوشيد و فرمود : هر وقت اين نوشيدنيها تند و زننده شد بوى و سختى آن را به آب بدهيد . فخر پس از نقل اين قضيّه ميگويد : شايد آن نبيذ آبى بوده است كه چند دانهى خرما در آن انداخته بودند براى رفع شورى و موجب ترشى آن شده بود و طبع لطيف و حسّاس پيغمبر از آن آزرده شد و بوسيلهى آب آن را اصلاح فرمود . كشف نوشته : گفتهاند كه اين خمر معجون لعنت است آن جوش او آواز دست شيطان است چون دست درو كشد بجوشد پس آب دهن درو اندازد تا تلخ گردد پس بول درو كند تا بگندد آن مسكين كه خمر مىخورد بول شيطان مىخورد و معجون لعنت است كه به كار ميدارد اين خمر زهر دين است چنان كه تن را با زهر بقا نيست . مصطفى گفت : « شارب الخمر كعابد الوثن » « 1 » اين بمعنى خوف عاقبت گفت يعنى كه بسيار افتد ميخواره را كه بعاقبت از ايمان درماند و بعبادت وثن كشد چنانك يك ميخواره را بوقت مرگ گفتند : بگو « لا إله الَّا اللَّه » وى مىگفت شاد باش و مى خور . بوقت مرگ بر بنده آن غالب شود كه جملهى روزگار خويش به آن بسر برده باشد . شراب اهل غفلت را و سر انجام و صفت اين است كه گفتيم . باز خداى را عزّ و جلّ بر روى زمين بندگانىاند كه آشامندهى شراب معرفتند و مست از جام محبّت . هر چند كه از حقيقت آن شراب در دنيا جز بوئى نه و از حقيقت آن مستى جز نمايش نه ، از آنكه دنيا زندان است زندان چند برتابد ؟ امروز چندانست ، باش تا فردا كه مجمع روح و ريحان بود و معركهى وصال جانان و رهى در حقّ نگران . امّيد وصال تو مرا عمر بيفزود خود وصل چه چيز است چو اميد چنين است . شوريدهاى بكلبهى خمّار شد در مىداشت بوى داد گفت : به اين درم مرا شراب ده خمّار گفت مرا شراب نماند . آن شوريده گفت : من خود مردى شوريدهام طاقت حقيقت شراب ندارم قطرهاى بنماى تا از آن بوئى به من رسد بينى كه از آن چند مستى كنم و چه شور انگيزم . « سبحان اللَّه » اين چه برقى است كه از ازل تابيد دو گيتى بسوخت و هيچ نپائيد
--> ( 1 ) شرابخوار بت پرست باشد .